بهینه سازی سایت

ثبت دامنه

آگهی رایگان

طراحی وب سایت

مواد شوینده

تبليغات|طراحی سایتX
سرزمين شعر و ادب و هنر و مقاومت ايران
سرزمين شعر و ادب و هنر و مقاومت ايران

همکاران  گرامی

باعرض معذرت  این 

وب دیگر بروز نخواهد

شد.


نوشته شده در شنبه 3 دي 1390ساعت04:50 توسط م . امرونی | لینک ثابت || - نظر(3) -

دانی که حرام چیست در دور زمن

هر چیز ترا ضرر رساند به بدن

زهر ار دهدت طبیب شد بر تو حلال

از شهد کند منع حرامست بر تن

ایمان چه بودبگو ز قلب روشن

آزادی روح است در این ملک بدن

روحت ز شرارت تو گر شد ایمن

خشنود  شود روح  وتو باشی مومن

*********

تقدیم به روح کثیف انسانهای  شیطان صفت

دلنوشته

آموختم که:

خدا بالاتر وبزرگتر از ذهن کوچک وناقص انسانهای

کوتاه فکری ست که دنیا را میدانی برای قدرت

نمایی وتاخت وتاز می دانند.

ثروت وحرص مقام همیشه  انسان را از یاد خدا

وانسانیت دور می کند.

دنیا کوچکتر  وخفیف تر  از آن است که شرافت و

صداقت خود را  به خاطر آن زیر پا بگذاریم.

حیوانیت وانسانیت در دو کفه ی  تساوی

قرار دارد ندای عقل به ما می گوید که کدامیک را

انتخاب کنیم

هوس در گوشه ای فریاد می زند که به حرف دلت

گوش کن!  وانسان صاحب اختیار!

آموختم که:

به خدا توکل کنیم.

توکل بهاریست که همیشه شکوفاست وروح

انسان را معطر می سازد.

موجودی  که با  زیر پا گذاشتن انسانیت به

حیوانیت می رسد روحش را در ازای هیچ  به

شیطان فروخته است.

ووجود ی که بر ذات مقدس پروردگار خویش توکل

کندهرگز در مقابل شیطان وانسانهای

شیطان صفت تسلیم نمی شود وتا پای جان از

شرافت و ایمان خود دفاع می کند

چرا که خداوند بهترین حامی ونگهبان اوست

واین مطلبی ست که موجود شیطان صفت

از درک آن عاجز است!!!!!!!!!

*******


نوشته شده در سه شنبه 22 آذر 1390ساعت10:22 توسط م . امرونی | لینک ثابت || - نظر(0) -

از کتاب تقصیر من  نبود(حیدر زاده)

شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ میگن

آدمای مهربون و با وفا دروغ میگن

اونا که میگن تا همیشه دیوو نتونن

بزا بی پرده بگم که به شما دروغ میگن

اونا که می آن به این بهونه ها که اومدن

از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ میگن

اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده

به تموم آسمونا  به خدا دروغ میگن

اونا که با قسم و آیه می خوان بهت بگن

تا قیامت نمی شن ازت جدا دروغ میگن


نوشته شده در شنبه 19 آذر 1390ساعت11:29 توسط م . امرونی | لینک ثابت || - نظر(0) -

یا حسین


فرارسیدن ماه خون وقیام رو به همه ی

عاشقان حسینی تسلیت میگم


***************


زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد

فریاد العطش زبیا بان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو ودد همه سیراب می مکید

خاتم زقحط آب سلیمان کربلا

اطفال تشنه لب همه بودند منتظر

سقا فتاده است به میدان کربلا

آه از دمی که لشکر اعدا نکرد شرم

بر خاک ریخت آب علمدار کربلا

بر خاک وخون فتاد چو سقای تشنگان

پشت فلک شکست به میدان کربلا

نگرفته دست دهر گلابی به غیر اشک

زان گل که شد شکفته به بستان کربلا


نوشته شده در دوشنبه 7 آذر 1390ساعت03:25 توسط م . امرونی | لینک ثابت || - نظر(0) -

داستان کوتاه(موشها!!!!!!!!)

داستان کوتاه(موشها!!!!!!!!!!!!!!!!)

زن دست هایش را در هم گره کرده بود  این چندمین بار بود

که از شبیخون های این موش موذی کلافه میشد.

با خودش گفت:اینبار دیگه نعش کثیفش رو توی  آشغال دونی  می ندازم

خیلی پر رو شده .موش به این پر رویی ندیده بودم

پیچ رادیو را باز کرد:بچه های عزیز. موشها معمولا غذای

خودشون رو  از پس مونده های دیگران بدست می آرن ومعمولا

جاهایی زندگی می کنند که راهی برای ورود وخروج وجود

داشته باشه.........

-دیگه داره حالم از همه چی بهم میخوره

توی خونه موش .    توی رادیو موش .  همه جا موش

( ادامه مطلب )



نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان 1390ساعت02:57 توسط م . امرونی | لینک ثابت || - نظر(1) -

دلنوشته

دلنوشته

امروز قلبم رو به بارگاه ملکوتی اقایم امام حسین می فرستم

واز صمیم قلب  برای همه ی خواهران وبرادران دینی خودم

وکلا همه ی انسانهای درد مند وستمدیده دعا  میکنم

تا قلب مهربان آقا    مشکلات همه ی مسلمانان  جهان اسلام  رو

برطرف کنند.

 از همه ی دوستان  التماس دعا دارم.

السلام وعلیک یا ثارالله


نوشته شده در يكشنبه 15 آبان 1390ساعت01:35 توسط م . امرونی | لینک ثابت || - نظر(0) -

یادداشت های مرد فرزانه

ریچارد باخ

از کتاب(یادداشت های مرد فرزانه)

بعضی وقتا

خوبه چشماتو ببندی

وتوی اون تاریکی به خودت بگی:

(من یک جادوگرم

ووقتی چشمامو باز می کنم

دنیایی رو که خلق کردم

پیش رو می بینم

ومن  تنها من

مسئولیت کاملش رو به گردن می گیرم)

بعد .یواش یواش

مثل پرده ی نمایش

چشماتو باز کن

ومطمئن باش

که این دنیای توست

درست همونطور که خلقش کردی

***************

هر گاه که عشقت را به دیگران  نثار کنی

رهنمون می شوی

به آن حیات سحر آمیز شادی درونی

 که بخیلان به آن راه نمی یابند

***********

اندک می بخشی

اندک پاداش می گیری

بسیار می بخشی

بسیار پاداش می گیری

**********

به آنچه چشمانت می گویند

باور نداشته باش

همه ی آنچه نشان می دهند

محدودیت است

با ادراکت بنگر

برای درک آنچه می دانی

وآنگاه

راه پرواز گشوده خواهد شد.

*******

 ابرها

نمی دانند چرا به سمتی می روند

وچرا با این سرعت می روند

تنها یک انگیزش...این جایی است که اکنون باید رفت

اما آسمان

از انگیزه هاو انگاره های

پشت تمامی این ابرها خبر دارد.

وتو نیز خواهی دانست

وقتی خودت را آنقدر بالا بکشی

که بتوانی ورای افقها را بنگری.

*********

یقین داشته باش

پاسخ ها را می دانی

وانگاه دانایی بر پاسخ ها

یقین داشته باش

استادی

وآنگاه خواهی بود.


نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان 1390ساعت03:21 توسط م . امرونی | لینک ثابت || - نظر(1) -

آهوی مشکین

سحرم دولت بیدار  به بالین آمد

گفت برخیز که آن خسروی شیرین آمد

قدحی درکش سرخوش به تماشا بخرام

تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

مزدگانی بده ای خلوتی نافه گشای

که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد

گریه آبی برخ سوختگان  باز آورد

ناله فریاد رس عاشق مسکین آمد

مرغ دل باز هوادار کمان ابرویست

ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد

ساقیا می بده وغم مخور از دشمن ودوست

که بکام دل ما آن بشد و  این آمد

رسم بد عهدی ایام چو دید ابر بهار

گریه اش بر سمن وسنبل نسرین آمد

چون صبا گفته ی حافظ بشنید از بلبل

عنبر افشان بتماشای ریاحین آمد

******************

رسید مزده ی ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند وچنین نیز هم نخواهد ماند

من ارچه در نظر یار خاکسار شدم

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

*********

آواز افشاری

..............

عرق نشسته زپندم

رخ نکوی ترا

رقیب روی ترا خواهدو

من آبروی ترا


نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان 1390ساعت08:02 توسط م . امرونی | لینک ثابت || - نظر(2) -

شکوه

شاعر :مهرداد اوستا

دستگاه شور

وفا نکردی و کردم .خطا ندیدی و دیدم

رمیدی و نرمیدم.بریدی ونبریدم

اگر که جز به ملامت

شنیدم از توشنیدم

وگر زکرده ندامت کشیدم از تو کشیدم

(شکوه دارم)2

بادل بی غمگسارم

مردم ای مه تابسوزی

همچو شمعی بر مزارم

بعد ازاین یا گرد بادم

یا دراین صحرا غبارم

(تا رسم در رهگذارت

یارسی بر رهگذارم)3

گذشتی و نگذشتم

شکستی و نشکستم

بریدی و نبریدم

گسستی و نگسستم

اگر که خانه بدوشم

اگر که باده پرستم

کجا که باتو نبودم

کجا که بی تو نشستم

(شکوه دارم )2

با دل بی غمگسارم

مردم ای مه تا بسوزی همچو شمعی  بر مزارم

بعداز این یا گردبادم یا دراین صحرا غبارم

تا رسم بر رهگذارت

یا رسی بررهگذارم

4

*************

تقدیم به عشقم

که پروانه ی جانم بسوخت


نوشته شده در دوشنبه 2 آبان 1390ساعت02:11 توسط م . امرونی | لینک ثابت || - نظر(0) -

(نامه هایی که پاره کردی ) خانم حیدر زاده

کاش پنجره انقدر مه  نمی نوشید .از آن روز که

او رفت ماه عزیز تر است برای  شب های پر از

آتش وپاییز تنهاییم. باران چشمم دیگر نمی گذارد

 نباید گفت از کسی که بی بهانه تنهایت گذاشته

است ومن می بارم تا نقاشی نارنجی روزی یا

شبی دیگر.چرا تعریف نکنم؟چرا نگویم

می گویم او تمام شکلات هایش را خورد

ومن حتی تمام آنهایی را که نداده بودیادگاری

نگه داشتم.او چه می دانست یادگاری چیست؟

 او مرا بارها شکست ومن روی خراش های

کوچکی که که دیگران بر دلش - دل به ظاهر

شیشه ای  رنگش- گذاشته  بودند مرهم شدم

او به خاطر من.نه.من کجا او به خاطر خودش از

پا نشست ومن محض خاطر او  هنوز ایستاده ام

.اورفت ومن ماندم.او گذشت ومن نوشتم او ترک

کرد ومن درک او فریاد زد ومن بریدم.او شروع شد

ومن تازه بعد از اطمینان حاصل کردن از آغاز

او آرام با چشمی باز وآگاه مردم وحالا این چند

خط را در حال وهوای مرگم برایش می نویسم:

زیبا مدفونم کردی وبرگشتی.نه معشوق منصف

دور دست. فکرش را می کردم همیشه به همه

هم می گفتم انگار کسی باورش نمی شد.

چهره ی تو انگار غلط انداز خوب است

راستش فکر کردم چند روز که بگذرد  تو سر

مزار این عشق می آیی ومحض خاطر نان و

نمک سفره ی  همیشه باز  عاشقیمان اشکی

.بارانی.بغضی چیزی می ریزی.اما هیچکدام

حتی نگاهی.حتی نگفتی لعنتی عجب عاشقم

بود.راستی که گل می گویند خاک سرد تر از قطب

است.وتو از قطب هم سردتر.به همه می گویم

مرگ تنها یک معنی ندارد.خیلی ها یواشکی

جوری که کسی سر از آشفتگی  قلب شکست

خور ده شان در نیاورد می میرند.درست عین حالای من.

(عقل می گفت که دل منزل ماوای من است

عشق می گفت که یا جای تو یا جای من است

*************************

این چند خط هم محض اطلاع  شخص مورد نظر

تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار

تاج کاووس ببرد وکمر کیخسرو


نوشته شده در شنبه 30 مهر 1390ساعت07:39 توسط م . امرونی | لینک ثابت || - نظر(0) -

زادروز  رند شکر خای شیراز  مبارک

طوطی شکر خا

صبا به لطف  بگو ان غزال رعنا را

که سر به کوه بیا بان تو داده مارا

شکر فروش که عمرش دراز باد چرا

تفقدی نکند طوطی شکر خا را

غرور حسنت اجازت  مگر نداد ای گل

که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را

به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر

ببند ودام نگیرند مرغ دانا را

ندانم از چه سبب  رنگ اشنایی نیست

سهی قدان سیه چشم ماه سیما را

چو با حبیب نشینی و باده پیمایی

به یاد دار محبان باد پیما را

جز اینقدر  نتوان گفت  در جمال تو عیب

که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را

در اسمان نه عجب گر به گفته ی حافظ

سرود ز هره برقص  آورد مسیحا را

*******************


نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر 1390ساعت08:21 توسط م . امرونی | لینک ثابت || - نظر(1) -

داوود رضا زاده

(هیس)

آی قبرستان!

سکوت تو

ترجمان فریادهای خفته است و

بلندایت را تنها کلاغ ها می فهمند

بر فراز کاج هاوارواح

سرگردان فریاد ها

که از اهالی  جنیان اند

که با کشیدنشان

به جرم به تصویر درآمدن

محکومند ومعدوم

آی قبرستان!

مردگان زنده

نمی فهمندت وسکوتت همچنان.....

*************

در فصل کلاغ های مداوم

وزنجموره های مجاور

قناری ها هنوز می خوانند!

********

باد

برگ را پر داد

پرنده به لانه دل بست!

بابرگ ها زرد شد

افتاد!

*****************

در گذار این خیابان

پنجره ها بسته می شوند

در ها بسته می شوند

دیوارها

سایه ها کشیده می شوند

آرام آرام

خورشید محو می شود

من محو می شوم

در کوچه ای که در غربت پیچید!

*******

از کتا ب مجموعه ی شعر(کوچه ای که در

غربت پیچید) داوود رضا زاده


نوشته شده در دوشنبه 18 مهر 1390ساعت09:31 توسط م . امرونی | لینک ثابت || - نظر(0) -

مهدی سهیلی

(ای  خدا)

مهربانا ! با دلی بشکسته رو سوی تو کردم

رو کجا آرم اگر  از درگهت گویی جوابم؟

بیکسم .در سایه ی مهرتو میجویم پناهی

از کجا یابم  خدایی گر به کویت ره نیابم؟

ای خدا!ای  رازدار بندگان  شرمگینت

ای توانایی که بر جان و جهان فرمانروایی

ای خدا!ای همنوای ناله ی پروردگانت

زین جهان تنها تو با سوز دل من  آشنایی.




نوشته شده در يكشنبه 17 مهر 1390ساعت09:33 توسط م . امرونی | لینک ثابت || - نظر(0) -

ترانه

دلم درد ندانستن  به دامانش نشسته

ازاین خود سر  چوپیمانی به یارانش نبسته

نگاهم چون کبوتر پرزنان بر بام و خسته

فرودش از زمان چون سر به پااز اسب خسته

چو از اسبی  فرو افتی

بدان اصلت به بیداری نشسته

************

خدایی برای همه

خدایا

دوستت دارم

زیرا خدایی هستی برای همه

خدای خرد

خدای کلان

خدای پیر

خدای جوان

دوستت دارم

واز پرتوی نورت  به خود می بالم

تورا احساس می کنم

از دور دست

از نزدیک

هر کجا که چشم کار کند

وگوش بشنود

 باور می کنم که تنهایی

 اما تنهایی تو  لطیف وبی زنگار است

 وقتی که تو لبخند می زنی

وقتی که تو می بینی

برای من کافیست!

تو خدایی هستی برای همه

خدای درختان

خدای اسمان

خدای رودها ودریاچه ها

وقتی تو با چشمان خداییت

به من نگاه می کنی

با همان چشمانی که  هیچوقت

به خواب نمی رود!

برای من کافیست!

زمین با همه ی وسعت

در مقابل توچه خوار و بی مقدار

وقتی تو همه جا هستی

وهمه ی هستی درمقابل تو

هیچ!

 ترسی از هیچ  اهریمن

وعفریت شیطان صفت  ندارم!


نوشته شده در جمعه 8 مهر 1390ساعت01:12 توسط م . امرونی | لینک ثابت || - نظر(0) -

به مناسبت تولد استاد بزرگ اقای شجریان

دوستان زاد روز استاد بزرگ اقای شجریان رو

به همه ی دوستداران موسیقی سنتی

ازجمله استاد خودم خانم مائده

که افتخار شاگردی ایشان را داشتند تبریک

می گم البته با عرض شرمندگی  روز اول

مهر بود فرصت نشد اطلاع رسانی کنم.

************

چهره بهچهره  مو به مو

دستگاه :دو اجرا 1-شور-2-نوا

شاعر:طاهره قره العین

اجرا شجریان:

تا به تو افتدم نظر

چهره به چهره  روبرو

شرح ودهم غم تورا

نکته به نکته مو ی به مو

از پی دیدن رخت

همچو صبا فتاده ام

خانه به خانه  در بدر

کوچه به کوچه کو به کو

مهر تورا دل حزین

بافته با قماش جان

رشته به رشته نخ به نخ

(تارو به تاروپو به پو)2

 می رود از فراق تو

خون دل از دو دیده ام

دجله به دجله یم به یم

چشمه به چشمه جو به جو

از پی دیدن رخت

همچو صبا فتاده ام

خانه به خانه در بدر

کوچه به کوچه کوبه کو


نوشته شده در يكشنبه 3 مهر 1390ساعت09:28 توسط م . امرونی | لینک ثابت || - نظر(0) -

مرداب(فروغ)

تقدیم به خانم xبابت افاضات

ایشان در باب جوانی وبهار

***************

چون جنینی پیر با زهدان بجنگ

میدرد دیوار زهدان را به چنگ

زنده اما حسرت زادن در او

مرده   اما  میل جان دادن در او

خود پسند از در د خود نا خواستن

خفته از سودای  بر پا خواستن

نامده هر گز فرود از بام خویش

در فرازی شاهد اعدام خویش

کرم خاک و خاکش اما بویناک

ناشناس نیمه ی پنهانیش

شرم گین چهره ی انسانیش

گاه اگر در معبر گلگشت ها

جویباری یافتید آواز خوان

رو به استغنای دریا ها روان

جاری از ابریشم جریان خویش

خفته بر گردونه ی طغیان خویش

یال اسب باد در چنگال او

روح سرخ ماه در دنبال او

ران سبز ساقه ها را می گشود

عطر بکر بوته ها را می ربود

بر فرازش در نگاه هر حباب

انعکاس بی دریغ افتاب

خواب آن بیخواب را یاد آورید

مرگ در مرداب را یاد اورید.

امیدوارم مورد پسند    علیا مخدره واقع شده باشه

InnocentInnocentInnocent


نوشته شده در شنبه 2 مهر 1390ساعت02:04 توسط م . امرونی | لینک ثابت || - نظر(0) -

آسمان  دستخوش ابری تاریک

می بارد.

وباران

آبی   آبی

چکه    چکه

می بلعد

خاک خشک بی رنگ را.

********************

سوت عمیق قطار

بازگشت مسافران بی پایان

خیس   خیس

دستمال خشک را می بندند.

*****************

تابوت سردرگم

امواج بی ترحم را

می لغزد

تا بشویدخاکستر بی رنگ زمان

**************

آه زندگی!

آرامتر

آرامتر

پاهایم در تقاطع زمان

مانده ست!


نوشته شده در يكشنبه 20 شهريور 1390ساعت07:45 توسط م . امرونی | لینک ثابت || - نظر(0) -

(تصنیف  افسانه)

شاعر تورج نگهبان

دستگاه همایون

تقدیم  به استاد نازنینم خانم  مائده

وهمچنین هم کلاسی های  گلم.


شیدای زمانم

رسوای جهانم

بی دلبر وبی دل

بی نام ونشانم

دامن مکش ازمن

بنشین که نشاید

آن دل که سپردم

دیگر بستانم

شمعم  که  به جان می سوزم

 تا محفل دل

افروزم افسانه منم

افسانه  ی  عشقم

حال دل خود می دانم

گر لب زسخن می دوزم

دیوانه منم  دیوانه ی عشقم

پروا از غمها نکنم

پروانه وپروا نکنم

از آتش سوزان

(من خود سرتا پا شررم

آتش کم زن بر بال و پرم

ای شمع فروزان)2

 شیدای زمانم

رسوای جهانم

بی دلبر وبی دل

بی نام ونشانم

دامن مکش از من

بنشین که نشاید

آن دل که سپردم

دیگر بستانم.


نوشته شده در يكشنبه 13 شهريور 1390ساعت07:31 توسط م . امرونی | لینک ثابت || - نظر(0) -

(بوستان سعدی)

حکایت

به مجنون کسی گفت ای نیک پی

چه بودت که دیگر نیایی بحی؟

مگر در سرت شور لیلی نماند؟

خیالت دگر گشت و میلی نماند

چو بشنید بیچاره بگریست زار

که ای خواجه دستم ز دامن بدار

مرا خود دلی دردمند است ریش

تو نیزم نمک بر جراحت مریش

نه دوری دلیل صبوری بود

که بسیار دوری ضروری بود

بگفت ای وفادار فرخنده خوی

پیامی که داری بلیلی بگوی

بگفتا مبر نام من پیش دوست

که حیفست  نام من انجا که اوست


نوشته شده در يكشنبه 6 شهريور 1390ساعت08:52 توسط م . امرونی | لینک ثابت || - نظر(0) -

(سوره ی حاقه) به نام خدای بخشنده ومهربان

37قسم به انچه(از آثار حق) می بینید

38وانچه نمی بینید39که قران به حقیقت

(وحی خدا)وکلام رسول  بزرگواریست

40نه سخن شاعری است(گرچه )

اندکی مردم (هوشیار)به آن ایمان می اورند

41ونه حرف کاهن غیب گو(گرچه)اندک

مردم متذکر حقایق آن میشوند

42این قرآن تنزیل خدای عالمیانست

43واگر محمد دروغ بما سخنانی می بست

44محققا ما اورا(بقهر وانتقام) میگرفتیم

45ورگ وتینش را  قطع می کردیم

46وشما هیچ یک بر دفاع از او قادر نبودید

47و این قرآن به حقیقت پند وتذکر

پرهیزکاران عالمست

48والبته  ما می دانیم که شما برخی تکذیب

آن می کنید

49و تکذیبش  عاقبت مایه ی  ندامت کافران است

50و این حق وحقیقت محض است

51پس تو ای  رسول گرامی نام خدای

بزرگوار  خود را بستایش  یاد کن

***********************

از شما دوستان گرامی دراین لیالی  قدر

التماس دعا دارم


نوشته شده در سه شنبه 1 شهريور 1390ساعت08:40 توسط م . امرونی | لینک ثابت || - نظر(0) -

193