![]() |
سرزمين شعر و ادب و هنر و مقاومت ايران |
نویسندگان وبلاگ
رضا
موضوعات
پيوندها
پيوند هاي روزانه
خروجي ها
RSS 2.0
تشكرها
Designed by: Pesrainweblog.ir
Translate By: Marei
Powerd By: JavanBlog.Com
شعر(شعله ای در باد)
شعر
به مناسبت عاشوراي حسيني
خورشيد
در تلاطم حضور تو
غروب كرد
آن روز كه فرداي سبز را
آورد بي جواب
پايان حادثه شد
پژواك لاله ها
در گردش سم اسبان بي سوار
سبز گلوي سرخ تو
در خامه رنگ باخت
آن لحظه را كه وجودت
در جوانه مرد
به رنگ عشق نتوان
قامتت ستود
آن عشق بي حصار
كه در جامه پاره كرد
گويي كه اين جهان
همه در وحشت و زوال
از اين سكوت غم زده
پايان گرفته است
باران عشق را تو ببين دركنار شط
سيراب شد به عشق
گلوي لاله هاي سرخ!
ادامه داستان
(ادامه ي داستان) باوجوداينكه پدرومادر ماه بانوازترس تهديد هاي خان بهاين ازدواج تن داده بودند اوباجسارت جواب دندان شكني به خان داده بودواوازاينكه غرور خودرابه زيرپاي دختررعيت لگدمال ميديدشديدا خشمگين بود.ومنتظر فرصت مناسبي بود تاازاوانتقام بگيرد.ماه بانوميدانست كه راهي جز قبول كردن اين شكست ندارد.ازسوي ديگر نميتوانستقبول كندكه زندگي وجوانيش را به پاي مردهوس بازوظالم سپري كندكه ازنظر سني باپدرش هم سال بود.درحاليكه اوهمسران وفرزنداني نيز داشت.دنيا باتمام زيباييهاوزشتيهايش براي او تاريك شده بود دلش مي خواست باتمام وجودفرياد بكشد .اما چه كسي صداي اورا ميشنيد؟ يادش امد كه يك زماني مادربزرگش به اوگفته بود: عزيزدلم هروقت دلت از اين دنياي وانفسا گرفت به كناررودخانه برووبا اب حرف بزن به اب بگو:اي اب روان بديهاي زندگيموبشوي وخوبيهاشو بگذاردلت سبك ميشودوغصه هايت رااز ياد ميبري وبايكدل روشن به زندگيت برميگرديوخدا اميد ت رابه تو برميگردانداخر ميداني خدا براي اب حرمت قائل است زيرا مهريه ي بانوي دوعالم است.باخودش گفت:به انجا ميروم وبا اب دردودل مبكنم شايد فرجي بشودوخداقلبم را شاد كند. دستهاي سفيد وزيبايش را درون اب فرو بردومقداري اب به صورت خود پاشيد.دران هواي زيباي بهاري قلب جوان وكوچكش را به خداسپردواز اعماق وجود دعاكرد.از ظلم خان وبخت كج رعيت گفت انقد رگفت كه متوجه ي غروب افتاب نشد..به اطراف خود نگاه كرد پاهايش سنگين شده بودندو ياراي كشيدن جسمش را نداشتندازدور صداهاي عجيبي به گوشش ميرسيدمردان وزنان درحال حركت وجنب وجوش به سمت چادرخان بودند.وحشتي سراپاي اورافراگرفت باخود گفت:باز چه شده؟خان چه خوابي براي مردم بيچاره ديده همانطور كه به سياه چادرها نزديك ميشدازيكزن ايلياتي پرسد چه شده؟ زن جواب داد:خان به هنگام اسب سواري به زير افتاده وكمر وپاهايش بي جان شده پسران خان به شهر رفته اند تا پزشك بياورند.بعيد ميدانندكه خان زنده بماند بااخلاقي كه خان دارد غرورش قبول نميكند كه عليل بماند ازغصه دق ميكند.ماه بانو نگاهش را به اسمان دوخت باخودگفت:خداياراضي به مرگش نبودموحتي راضي به عليل شدنش ولي حتما خودت صلاح بندگانت راميداني عاقبت ظلم وستم به ديگران چيزي جز اين نيستوخداوندانسان سركش را ازسرير قدرت به خاك ذلت مينشاند .خورشيداخرين اشعه ي لرزان خود را به قلب زمين مي تاباند.قلب كوچك او لبريزاز عشق به معبود شده بودومي دانست كه كسي ان بالاها نزديكتر ازهر نزديك صداي اورا شنيدهوياريش داده. (پايان)
داستان
سبزترازسبزبود.ولي نه! انگارچيزي فراترازيك رنگ بود. با هرلباسي كه مي پوشيد رنگ ان متغيرميشد چشمان زيباي اومانند يك چلچراغ درصورتش ميدرخشيد.ماه بانو زيباترين دختر ايل بود.خواستگارانش سايه همديگر را باتير مي زدند.هيچ كس جرات نداشت طبق هديه ي خواستگاري را به سمت سيا ه چادر اوببرد.زيرا چشمان طماع شاهرخ ميرزا خان ايل بدنبال اوبود. (ادامه دارد...)



