تبليغاتX
سرزمين شعر و ادب و هنر و مقاومت ايران
سرزمين شعر و ادب و هنر و مقاومت ايران

ترانه 

 

حوصله ازخانه ی من پرزده 

باغچه ام به سیم اخر زده 

دست سیاه غم وبی وفایی  

پاشنه ی خانه ام از در زده 

سایه ی اوار جفای تورا 

اه جگر سوزبه دامن زده 

 باز همان لحظه ی  دیوانگی 

غربت لحظه هاموبر هم زده 

اه دلم اه دلم ای خدا 

صبر و قرارم به جان وتن زده 

ساکت وپر درد صدا می زنم 

از همه دنیا به سرم غم زده 

از تو چرا شکوه کنم ارزو 

بازی این عشق تورا سرزده 

اه دلم اه دلم ای خدا 

صبر وقرارم به جان وتن زده 

سوته دلان درهمه احوال باز 

ناله ی شبگردبر سر زده 

اخر این قصه ندانم کجا 

لحظه ی پایان دلم غمزده 

جان مرا جان مرا بی وفا   

تیغ جفایت   مرا به دل زده 

اه دلم اه دلم ای خدا 

صبرو قرارم به جان وتن زده.................


نوشته شده در يكشنبه 14 شهريور 1389ساعت01:24 توسط خانم امرونی | لینک ثابت || - نظر(8) -

درتوپر رنگ  می شوم 

همچون بارش 

برمرداب 

وسبز تراز خزه ای 

بر جانت می پیچم


 خدادر خوابگاه خفته 

 وسبزه ها 

بی جوانه 

ساعت یخ زدن خاک است


 چشمانت قندیل بسته 

باغ عریان 

از حرارت 

می بندد 

غار تنهایی  

در قندیل هایت


 صدای شر شر  

نرم باران 

میشکند ناودان 

دیوار  

احساسم را


نوشته شده در پنجشنبه 11 شهريور 1389ساعت03:01 توسط خانم امرونی | لینک ثابت || - نظر(8) -

لطف وکرامت در نگاه 

خدا تقسیم شد 

تاحسن با حسن خوبی 

برزمین محشور شد 

........................... 

 

تاتو هستی  ای خدا 

جان من درپرتو  تو 

لطفها می بیند 

دست زنگار گناه 

بارهابرپرتو  

 

ویران ایمان بار می گردد. 

.................................... 

 

عشق پاک است 

به پاکی مریم 

وزلالی باران 

در کوره راه ابدیت 

همچون یاس های سپید 

شفاف 

چون گوی پیرزنان  

دوره گرد 

درچشمان سوگواران 

باعطرهای پراکنده 

در رنگهای مسموم 

این عشق پاک است 

به پاکی چشمان صاف وبراقت....


نوشته شده در چهارشنبه 3 شهريور 1389ساعت11:34 توسط خانم امرونی | لینک ثابت || - نظر(22) -

دوستان سلام.این چند روز که نبودم جای همه تون رفتم به زیارت  مولای غریب  که در عین غربت  با همه قریب است 

نایب الزیاره همه ی شما بودم.(تقدیم  به  مولای  غریبم) 

عشق تو 

در تکه های اینه 

دستم رسید 

بران زرد بی غبار 

اتش شدم 

گلوله ی باران 

 چکه چکه 

برنگاه غم زده 

سبز شد 

باغچه ام درتنگنای سینه 

باغ شد  

حصار بی ترحم جان  

دست تو 

نشاند سایه ی امید را 

بر دل  زخم خورده ام.

باران می بارد 
وهیچ سایه ای  
نمی چسبد  به دیوار خانه اش 
ودیگر هیچ! 
واژه ا ی در خود نمی گدازد 
 اسمان خیس خیس 
از بارش خون برگلوگاه زمان 
طوفان می وزد 
وهو هوی  نحسش  
چشمانم را می دواند  
انجا که  عشقم را ربود.

از من چیزی نمانده است 
جز مشتی خاک 
ودیگر هیچ 
وافتابی که  
در ان لحظه را خاموش 
وسردی این همه انکار 
باز  می رانم قایقم را  
در یخی چشمانت.

نوشته شده در سه شنبه 26 مرداد 1389ساعت05:55 توسط خانم امرونی | لینک ثابت || - نظر(17) -

(شعر) 

ریشه های خشم را 

در اتش جانم  

به باران عشق  

می شویم. 

مهرم 

ندارم باکی از  تو 

نر مم 

 ترازوی سخاوت پیشه ام.


 

(شعر) 

جانم در هوای  سبزینگی 

با خاک هم اغوش 

دردم  

درمان لحظه های 

قطره قطره 

نرم باران


 

(شعر) 

خانه ی من 

خانه ی توست  

اه! ای خدا 

جان من  

چند قدم    انسو تر   

از کالبدم بیرون است.


نوشته شده در شنبه 9 مرداد 1389ساعت03:37 توسط خانم امرونی | لینک ثابت || - نظر(6) -

تقدیم  به همسر مهربانم که دریایی  از عطوفت ومهربانیست. 

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم 

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم 

صفای خلوت خاطر ازان شمع چگل  جویم 

فروغ چشم ونور دل ازان ماه ختن دارم 

به کام ارزو ی دل چودارم خلوتی حاصل 

چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم 

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه ی قدش 

فراغ ازسرو بستانی وشمشادوچمن دارم 

گرم صد لشکر از خوبان بقصد دل کمین سازند 

بحمدالله والمنه بتی لشکر شکن دارم 

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی 

چو اسم اعظم باشد چه باک از اهرمن دارم 

 الا ای پیر فرزانه مکن عیبم زمیخانه  

که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم 

خدارا ای رقیب امشب زمانی دیده  برهم نه 

که من با لعل  خاموشش نهانی صد سخن دارم 

 چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله 

 نه میل لاله ونسرین نه برگ نسترن دارم 

به رندی شهره شد حافظ میان همدلان لیکن 

 چه غم دارم که در عالم  قوام الدین حسن  دارم


نوشته شده در شنبه 2 مرداد 1389ساعت11:12 توسط خانم امرونی | لینک ثابت || - نظر(0) -

روزی

خواهم خواند

داستان

عیسی ناصری را

در عمق چشمانت

تو یک بهانه ای

برای ماندن

و من مریم غریب و تنها

در غار عبادت محصور


نوشته شده در يكشنبه 20 تير 1389ساعت11:55 توسط خانم امرونی | لینک ثابت || - نظر(2) -

(شعر)    اتشم/            /سرتاپای/       /می کشد زبانه/       /هراس در دلم/      /صبر وقرار/     /سایه روشن باران/      /در نوار ادراک/      /لخت.لخت می ساید/      /دیوارذهنم/        /اتشم /        /باکی  نیست/        میبارد اتشفشانی /     /از تنم........


اه! ای خدا!/     /صبرتو چه بسیار/   /می کشد بار گناه مرا/        درپنج دری خیال/   /روبرویت  ایستاده/   / اما نه!  نشسته برخاک/   /صبر تو چه بسیار/     /صبر کن .صبرکن/  /بازهم/       می اید بنده ی شرمسارت...........


نوشته شده در يكشنبه 13 تير 1389ساعت05:32 توسط خانم امرونی | لینک ثابت || - نظر(3) -

(شعر)   پاک شو/وزلال چون اشک/سبز باش/ وهدیه کن به افتاب نرمی را/جاری شو/درهم امیز طراوت رادر سایه سار باران/نرم باش /وصداکن/غربت لحظه را در خاطر.....


ارام رفت/وپنهان شدپشت پرچین  خیال/امید/لطافت/همه برباد/اوسبزترین لحظه ی دیداررا/  پیوند داد/   به سرخترین لحظه ی ساعت/  تادر دورترین نقطه/انجا که/میجوشداشک ابدیت/هم اغوش با رنج باشد....


نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد 1389ساعت11:31 توسط خانم امرونی | لینک ثابت || - نظر(11) -

شعری از فروغ(بعدها)  مرگ من روزی فرا خواهد رسید:/در بهاری روشن از امواج نور/در زمستانی غبار الود ودور/یا خزانی خالی از فریاد وشور/مرگ  من روزی فرا خواهد رسید:/ روزی از این تلخ وشیرین روزها/روز پوچی همچو روزان دگر/ سایه ای زامروز ها.دیروز ها!  /دیدگانم همچو دالانهای تار/گونه هایم همچو مرمر های سرد/ناگهان خوابی مرا خواهد ربود /من تهی خواهم شد از فریادو درد/می خزند ارام روی دفترم/دستهایم فارغ از افسون شعر/یاد می ارم که دردستان من روزگاری شعله می زد خون شعر/ خاک می خواند مراهر دم به خویش/می رسند از ره که در خاکم  نهند/اه!  شاید عاشقانم نیمه شب گل بروی گور غمناکم نهند/بعد من ناگه  به یک سو می روند/پرده های تیره ی دنیای من/چشمهای ناشناسی می خزند/روی کاغذ ها ودفتر های من/در اتاق کوچکم پا می نهد./بعد من.با یاد من بیگانه ای در بر ائینه می ماند به جای/تار مویی.نقش دستی.شانه ای/می رهم از خویش ومی مانم ز خویش /هر چه بر جا مانده  ویران می شود/روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان می شود/ می شتابنداز پی هم بی شکیب روز ها وهفته هاوماهها/چشم تودر انتظار نامه ای /چشم توخیره می ماند بچشم راهها/لیک دیگر پیکر سرد مرا/می فشارد خاک دامنگیر خاک بی تو.دور از ضربه های قلب تو / قلب من می پوسد انجا زیر خاک/بعدها نام مرا باران وباد/نرم می شویند از رخسار  سنگ/گور من گمنام می ماند  به راه فارغ از ا فسانه های نام  و ننگ......


نوشته شده در جمعه 21 خرداد 1389ساعت12:36 توسط خانم امرونی | لینک ثابت || - نظر(7) -

شعری از فروغ(پنجره)

یک پنجره برای دیدن /یک پنجره برای شنیدن/یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی/در انتهای خود به قلب زمین  میرسد./وباز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر ابی رنگ/یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را/از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم/سرشار می کند./ومی شود از انجا خورشید را به غربت  گل های شمعدانی مهمان کرد/یک پنجره برای من کافیست./من از دیار عروسکها  می ایم/از زیر سایه های درختان کاغذی/در باغ یک کتاب مصور/از فصل های خشک  تجربه های عقیم دوستی وعشق./در کوچه های خاکی معصومیت /از سالهای رشد  حروف پریده رنگ الفبا /در پشت میز های  مدرسه ی مسلول/از لحظه ای که بچه ها  توانستند/ بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند/وسارهای سراسیمه  از درخت کهنسال پر زدند./من از میان ریشه های گیاهان گوشت خوار می ایم /ومغز من هنوز/لبریز ازصدای وحشت پروانه ایست که اورادر دفتری  به سنجاقی  مصلوب  کرده بودند./وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت اویزان بود./ودر تمام شهر/قلب چراغ های مرا تکه تکه  می کردند./وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا /با دستمال  تیره ی قانون می بستند /وازشقیقه های  مضطرب ارزوی من/فواره های خون  به بیرون می پاشید/وقتی که زندگی من دیگر/چیزی نبود .هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری/دریافتم که باید .باید.باید دیوانه وار دوست بدارم/یک پنجره برای من کافیست/یک پنجره به لحظه ی اگاهی ونگاه وسکوت/اکنون نهال گردو/انقدر قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش/معنی کند/از اینه بپرس/نام نجات دهنده ات را/ایا زمین که زیر پای تو می لرزد/تنهاتر از تونیست؟پیغمبران.رسالت ویرانی را/ با خود به قرن ما می اورند؟ /   این انفجار های پیاپی./مسموم./ایا طنین ایه های  مقدس هستند؟ ای دوست .ای برادر.ای هم خون/وقتی به ماه رسیدی /تاریخ قتل  عام گل ها را بنویس/همیشه خواب ها/از ارتفاع ساده لوحی  خود پرت می شوندو میمیرند./من شبدر چهار پری را می بویم/که روی گور مفاهیم کهنه روئیده ست/ایا زنی که در کفن انتظار  وعصمت خود خاک  شد جوانی من بود؟/ایا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت/تا به خدای خوب.که در پشت بام خانه قدم میزند سلام  بگویم؟/حس می کنم که وقت گذشته ست/حس می کنم که لحظه سهم من از برگ های تاریخ است/حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان من/ودست هایاین غریبه ی غمگین/حرفی به من بزن/ایا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد/جز درک حس زنده بودن ازتو چه می خواهد؟/حرفی به من بزن/من درپناه پنجره ام با افتاب  رابطه دارم......


نوشته شده در پنجشنبه 20 خرداد 1389ساعت04:17 توسط خانم امرونی | لینک ثابت || - نظر(1) -

شعر(دزدانه)

دزدانه به باغ  امد/   بی اجازه/   سیبی دزدید/    واز گوشه ی تلخ چشمانش/  به من خندید/   احساس کردم که/   شوری این لبخند با تلخی چشمانش/   درهم امیخته/   ارزوی سیب در من جوشید/  به باغش رفتم ./  سیبی دزدیدم/  بی اجازه/  وبا گوشه ی  چشمانم/  تلخ دراو خندیدم............


نوشته شده در يكشنبه 9 خرداد 1389ساعت10:26 توسط خانم امرونی | لینک ثابت || - نظر(13) -

(شعری از سهراب)

(دوست)  بزرگ بود/واز اهالی امروزبود/وبا تمام افقهای باز نسبت داشت/ولحن اب وزمین را چه خوب می فهمید./صداش / به شکل حزن پریشان واقعیت بود/وپلکهاش/مسیر  نبض عناصر را/به ما نشان داد/ودستهاش/هوای صاف سخاوت را/ورق زد/ومهربانی را/به سمت ما کوچاند/به شکل خلوت خود بود/وعاشقانه ترین انحنای وقت خودش را/برای اینه تفسیر کرد./واو به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود/واو به سبک درخت/میان عافیت نور منتشر شد.همیشه کودکی باد را صدا می کرد./همیشه رشته ی صحبت را /به چفت اب گره می زد./برای ما یک شب /سجود سبز محبت را/چنان صریح ادا کرد /که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم/ومثل لهجه ی یک سطل اب تازه شدیم. /وبارها دیدیم/که با چقدر سبد/برای چیدن یک خوشه  ی بشارت رفت./ولی نشد/که روبروی وضوح کبوتران بنشیند /ورفت تالب هیچ/وپشت حوصله ی نورها دراز کشید./وهیچ فکر نکرد/که ما میان پریشانی تلفظ درها /برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم......


نوشته شده در شنبه 8 خرداد 1389ساعت11:19 توسط خانم امرونی | لینک ثابت || - نظر(1) -

(شعر)

خاموش کن /دیده را/                                                                      اشکها بی حاصل/می شود با هم خرید./پاکی وشوریدگی  را/               ای زلیخای حسن/وای از ان بازار کنعان/                                            نیمه ی پر خالی/یوسف ویران به زندان/در نمازی که زلیخا قامت اندوه بست.


(فروغ فرخزاد)من از جهان بی تفاوتی حرفها وصداها می ایم/                 واین جهان به لانه ی ماران  مانند است./واین جهان پر از صدای حرکت پاهای  مردمی است/که همچنان که تورا می بوسند./در ذهن خود طناب دار  تورا می بافند....
نوشته شده در دوشنبه 3 خرداد 1389ساعت08:32 توسط خانم امرونی | لینک ثابت || - نظر(5) -

(شعر)

گذشتم از صفا ومروه/رسیدم/به انجا که باید  /صدای اب/وبه زمزم عشقت/شکستم زنجیر ابلیس را....


(شعری از سهراب)(با مرغ پنهان)حرف ها دارم/باتو ای مرغی که می خوانی/نهان از چشم وزمان رابا صدایت میگشایی!/چه تورا دردی است/کز نهان خلوت خود میزنی اوا/ونشاط زندگی را از کف من می ربایی؟/در کجا هستی نهان ای مرغ!/زیر تور سبزه های تر/یادرون شاخه های شوق؟/می پری از روی چشم سبز  یک مرداب/یاکه می شویی کنار چشمه ی ادراک بال وپر؟/هر کجا هستی/بگو بامن./روی جاده نقش پایی نیست از دشمن./افتابی شو!/رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر./مار برق از لانه اش بیرون نمی اید./ونمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا.


نوشته شده در شنبه 25 ارديبهشت 1389ساعت07:22 توسط خانم امرونی | لینک ثابت || - نظر(8) -

شعر(صبر)

من صبر می کنم وعشق را/پای دیوار دل مدفون./صبرمی کنم/صبر/صبر/رودخانه به تاراج  می برد /اب رویم را/وخاک مرا متلاشی./روز /ماه/ سال مرا باخود می برند./خواب می خندد/ومن بر بیداری  گریه./شب  وسکوت مطلق/ ماه می بیند اشک هایم را/اشک می شوم /ودر پهنای صورت او تکرار/من صبر می کنم/صبر/صبر/ومی شکنم/دیوار خواهش را.....


(غربت لحظه)شایدهم /حق باتوست./تو در انبوهی گل گمشده ای/قلب من اشفته ی پیچکهاست./وتو درسبزی این / زرد حصار می مانی./ نگو اشفته ای/دل من اشوب است/ با وازه ی یکرنگیها/چند قدم انسو تر  شعله فریاد کشید/زردوسرخ پیچید  بهم/وباز غربت لحظه تکرار........


نوشته شده در شنبه 18 ارديبهشت 1389ساعت07:34 توسط خانم امرونی | لینک ثابت || - نظر(12) -

شعر(باغچه ی گمشده)

باغچه ام گمشده./از افتاب می پرسم/نشانی یش را/قلب باغچه نا امید/از هجوم ملخهای شوم/صدایی مرا به خود خواند/باغچه ات  اینجاست./در هجوم رعد بار ثانیه ها/وتکرارسایه ها در اوج/ باغچه ات اینجاست/پر می شود از گل نور/وزبانش را نمی فهمی/بی انکه /ببوسی  رویش را/چون شاپره ای زیبا/باغچه ات اینجاست /باغچه ات اینجاست./در اغوش نسیم/می چرخد به هوای تو/تکرار می شود ولحظه لحظه در تو  می میرد.....


نوشته شده در دوشنبه 13 ارديبهشت 1389ساعت09:29 توسط خانم امرونی | لینک ثابت || - نظر(6) -

شعری به یادفروغ.(وایمان بیاوریم به فصل درد)

واین منم/زنی خسته در انتهای فصل درد/در انتهای ریزش خاک/وعشق بی شائبه ی  باران/  وصبر بیحوصله ی گندم زار/زمان گذشت/زمان گذشت وناقوس هزار بار نواخت ./امروز روز اول حادثه هاست./من راز شب بو هارا می دانم./وحرف شقایق ها را می فهمم./نجات دهنده در اسمان گریان است./وصبر .صبر را می خورد./واشارتیست به دورانها./زمان گذشت وناقوس هزاربار نواخت./در خانه ها نان می میرد./درخانه ها نان می میرد./ومن به رقص پروانه ها می اندیشم./وبه قناریهای زرد کبوددر گوشه ی حصار سیاه./واین بهار تلخ واسیر./وعشقی که از کنار پنجره می گذرد./ودستی که همیشه کوتاه/مانندزنجره ای در هوای/تلخ می خواند./ودر نبض ثانیه ها می میرد./سلام/سلام/من به رقص  پروانه ها می اندیشم./در انتهای  فصل درد./در نگاه منتظر حادثه ها./واعتبارگردش ثانیه هابی چرخش/وعبورلحظه های بی لحظه./ارا م/متین/خجل/چگونه می شود صدای زنجره ها را از   طاقت ثانیه ها ربود./در خانه ها نان می میرد./وخفاشهای کور روز  / در تاریکی شب عقاب  می شوند./وافتاب /چه نور ضعیفی دارد./ انها تمام احساس پروانه را/ به قلب کتاب سنجاق زدند./وحالا هیچ/هیچ سایه ای به  دیوار خانه اش نمی چسبد./وهیچ روزنی را/باافتاب کاری نیست./وچه کسی می داند که این  جراحت را التیامی هست؟....(دوستان جسارت من روببخشید که همیشه از شعرهای فروغ  عزیزم تقلید میکنم)


نوشته شده در پنجشنبه 9 ارديبهشت 1389ساعت11:37 توسط خانم امرونی | لینک ثابت || - نظر(8) -

(سروده ی قدیمی)                                                         اینه ی دوست شکست/صفحه ی دیوار شکافت/اهن عشق گداخت/غنچه ی گل پوسید/سایه ی ابر پاره شد/محور عشق چرخید/صحنه ی داغ لحظه ها/ فصل تماشای غزل/صورت زیبای نگار/روشنی چشم امید /ابی سبز  روزگار/نغمه ی خوش اسپند/خرمن زرد گندم/  سادگی وصفای  تو...


نوشته شده در سه شنبه 7 ارديبهشت 1389ساعت07:22 توسط خانم امرونی | لینک ثابت || - نظر(10) -

(شعر)

(لحظه های پر تکرار)                                                                      لحظه ی سکوت/لحظه ی مطرود/لحظه ی چون خانه های کهنه غبار الود/رویاهای تبدار توخالی/لحظه ی  بی لحظه/شکست های پر تکرار/      بی اسایش/لحظه ی طوفانی قرابت ها/بیداری  وهوشیاری/لحظه ی سنگین نوازشهای بی خواهش/اه!  چه تلخ بی معنا/لحظه  های  پر تکرار


(شعری از فروغ فرخزاد)                                                               جمعه ی ساکت /جمعه ی متروک/جمعه ی چون کوچه های کهنه غم انگیز/جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار/جمعه ی خمیازه های موذی کشدار/جمعه ی بی انتظار /جمعه ی تسلیم./خانه ی خالی .خانه ی دلگیر./خانه ی دربسته بر هجوم جوانی/خانه ی تنهایی وتفائل وتردید/خانه ی پرده.کتاب.گنجه.تصاویر/اه!   چه ارام پرغرور گذر داشت زندگی من چو جویبارغریبی./در دل این جمعه های ساکت ومتروک/دردل این خانه های خالی دلگیر/اه!   چه ارام وپر غرور گذر داشت....


نوشته شده در چهارشنبه 1 ارديبهشت 1389ساعت07:46 توسط خانم امرونی | لینک ثابت || - نظر(4) -

193