تبليغات| شارژX
سرزمين شعر و ادب و هنر و مقاومت ايران
سرزمين شعر و ادب و هنر و مقاومت ايران

شعر

(یک سروده ی قدیمی)                                اه  !   ای سیب سرخ  حوا.دردستهایی کبود .اینچنین شتابان  به کجا می چرخی./دست به دست شاخه به شاخه.ناله زنان از گردش ایام گریزان به کجا می گردی؟/ای سیب سرخ اتش! ناله ی سوخته گان دل افروخته را می شنوم./کمی اهسته تر در سیر خونینت سفر کن./اه!   ای میوه ی گناه ای دانه ی ابدییت.درریشه ترک می خوری/اتش از شاخه های تو اویزان.سایه ی تو منحوس./  (چه فراموشیه  سنگینی سیبی از شاخه  فرو می افتد)


نوشته شده در سه شنبه 13 بهمن 1388ساعت09:07 توسط رضا | لینک ثابت || - نظر(4) -

شعر

(شعری ازنیما  یوشیج)   (در فروبند)                                 درفروبندکه بامن دیگر رغبتی نیست به دیدار کسی.فکرکاین خانه چه وقت ابادان بودبازیچه ی دست هوسی./هوسی امدو خشتی بنهاد طعنه ای لیک به بی سامانی/دیدمش.راه ازاوجستم وگفت:بعد از اینت شب واین ویرانی./گفتم:ان وعده که با لعل لبت؟گفت:تصویر سرابی بود ان./گفتم:ان پیکر دیوار بلند؟گفت اشارت زخرابی بود ان./گفتم:ان نقطه که انگیخته دود؟گفت:اتش زده ی سوخته ای ست.استخوان بندی بام ودراو مرگ رالذت اندوخته ای ست./گفتمش :خنده نبنددپس ازاین افتابی.نه چراغی بامن.گفت:ان به که بپوشی از شرم چهره ی خویش به دست دامن./دست غمناکان-گفتم-امااز پس دربه زمین میساید.-خنده اوردلبش-گفت:ولیک هولی استاده به ره می پاید./می درخشد گر افق  اهرمنی ست نیمسوزیش به کف دود اندود./مرد اندرکه امیدش بگشاد با بیابان هلاکش ره بود. /جاده خالی ست.فسرده ست امرود  هرچه می پزمرد از رنج دراز./مرده هر بانگی دراین ویران همچوکز سوی بیابان اواز./ وز پس خفتن هرگل .نرگس روی می پوشد درنقشه ی خار./در فرو بنددگر هیچکسی. نیستش باکس رای دیدار.


نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن 1388ساعت09:22 توسط رضا | لینک ثابت || - نظر(1) -

مینی مال(نیمکت)

صدای زنگ موبایل نظرش راجلب کرد.از رفت وروب دست کشید.جوابداد-الو بفرمایین-به به !   اقا کی باشن-چاکر شما سلیمم.با کی کاردارین؟-با همون که چندروزه طاقچه بالا گذاشته برام!پس  بگو!خانم زید جدید اختیار کرده.صورت حساباش مال ماستگردش تفریحاش مال دیگرون-اقا شما اشتباه  فهمیدینبزارین براتون توضیح بدم.-حرف نباشه***بهش بگوازفردا حساب بانکیش خالی خالیه.-بروبابا خدا خیرت بده...وگوشی را روی نیمکت  گذاشت.. پایان


نوشته شده در دوشنبه 21 دي 1388ساعت09:07 توسط رضا | لینک ثابت || - نظر(10) -

شعری به یاد دوست(زندگی)

ان لحظه ی سرخیست که برگونه ی شرمگینت نشسته/حریرسبزیست که برگردن کودکی اویخته/زلال ابیست که درجاری رودخانه درجریان است/ان سنگیست که کودکان بروی رودخانه می پرانند/وزندگی ان روشن سبز است که درچشمان تو می درخشد


اسمان ابریست!/طاقت باغچه زیر پیراهن گل پنهان/صورت گل به تماشای ریزش تو/ساقه اش  درتب وتاب/شاخه ی گلبرگش در تمنای قطره ی اب/طاقت باغچه لبریزان است/اخر ای ابر ببار  اخر ای ابرببار.......


نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان 1388ساعت08:25 توسط رضا | لینک ثابت || - نظر(13) -

شعری از فروغ فرخزاد

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند/هرچندره به ساحل لطفش نبرده ایم/زیرا چو  زاهدان سیه کار خرقه پوش /پنهان زدیدگان خدا می نخورده ایم/پیشانی ارز داغ گناهی سیه شود /بهتر زداغ مهر نماز ازسر ریا/نام خدانبردن ازان به که زیر لب/بهر فریب خلق  بگویی خدا خدا/ماراچه غم که شیخ شبی درمیان جمع/ بر رویمان ببست به شادی دربهشت /او میگشاید.....او که به لطف صفای خویش/گوئی که خاک طینت مارا زغم سرشت/طوفان طعنه خنده ی  مارازلب نشست/کوهیم ودرمیانه ی دریا نشسته ایم/ چون سینه جای گوهر یکتای راستیست /زینروبه موج حادثه تنها نشسته ایم./ان اتشی که دردل ما شعله می کشید/گردر میان دامن شیخ اوفتاده بود/دیگر  بما که سوخته ایم از شرار عشق/نام گنهکاره ی رسوا ! نداده بود/بگذار تابه طعنه بگویند مردمان/درگوش هم حکایت  عشق مدام ما/(هرگزنمیرد انکه  دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریده ی عالم دوام  ما)


نوشته شده در يكشنبه 17 آبان 1388ساعت10:15 توسط رضا | لینک ثابت || - نظر(0) -

شعر

دوستان سلام.بادوشعر کوتاه وقدیمی به روز میشوم.  

( ادامه مطلب )



نوشته شده در شنبه 9 آبان 1388ساعت10:19 توسط رضا | لینک ثابت || - نظر(6) -

شعر

دوستان سلام با شعر زیبایی از فروغ عزیز به روز میشوم.البته به مناسبت روز تولدم(چه از خود راضی نه؟)                       اه ای زندگی منم که هنوز/باهمه پوچی از تولبریزم.             نه به فکرم که رشته پاره کنم/نه برانم که ازتو بگریزم

( ادامه مطلب )



نوشته شده در دوشنبه 27 مهر 1388ساعت08:38 توسط رضا | لینک ثابت || - نظر(10) -

داستان کوتاه

صدای پارس سگها  هرلحظه شنیده  می شد. برای کندن گوشت وبلعیدن ان تلاش  میکردند. وکیسه ی گوشت هر لحظه توی دهان هر کدامشان . مسابقه ای بود! ......                        -مرجان  پاشو!کوفت بگیری همیشه مایه ی دردسری چقدر گفتم حواستو جمع کن. من دیگه پول ندارم  اشو لاشتو  جمع کنم.

( ادامه مطلب )



نوشته شده در جمعه 27 شهريور 1388ساعت02:14 توسط رضا | لینک ثابت || - نظر(13) -

میلاد باسعادت دواختر   تابناک عشق وایثاربر     عموم شیعیان مبارک

( ادامه مطلب )



نوشته شده در يكشنبه 4 مرداد 1388ساعت12:04 توسط رضا | لینک ثابت || - نظر(10) -

(شعر) به یاد فروغ

من از نهایت عشق حرف میزنم                     ازنهایت یکرنگی                                         واز نهایت عشق حرف میزنم                          اگربه قلب من امدی برای من ای دوست افتاب بیار.                                                       ویک کاسه ی اب                                       که دران به چهره ی خورشید بنگرم.                                                         

( ادامه مطلب )



نوشته شده در سه شنبه 23 تير 1388ساعت03:30 توسط رضا | لینک ثابت || - نظر(4) -

شعر(شعله ای در باد)

شعله ای در بادم  می وزد باد به هر سو کشدم بران سو       طاقت و تاب ندارم چه کنم با این دل    مقصدوراه تو معلوم نباشددل سودایی من چه کنم با این دل...........


 می زنم چنگ بر این تار شکسته هر دم                                تا که یک بار از ان نغمه ی شادی شنوم                                ولی افسوس!                                                                به جز ناله صدایی نشنید                                                   قلب محزون من از تار شکسته بدنم.

سال نو مبارک
نوشته شده در شنبه 8 فروردين 1388ساعت11:53 توسط رضا | لینک ثابت || - نظر(14) -

شعر

عشق را بایدجست .درکمینگاه زمان.درفراسوی نگاه .درقاب خالی عکس.درپر شاپره ها. درکوچه باغ مهتاب. درفضای خالی اب .عشق را باید جست.در ازدحام کوچه.درپس یک تردید.در میان سکوت.درکشاکش درد.درمیان سراب.عشق را باید جست    .                      در لغت نامه ی عشق لغتی باید ساخت.


نوشته شده در يكشنبه 18 اسفند 1387ساعت11:27 توسط رضا | لینک ثابت || - نظر(20) -

به مناسبت عاشوراي حسيني

خورشيد

در تلاطم حضور تو

         غروب كرد

آن روز كه فرداي سبز را

آورد بي جواب

پايان حادثه شد

پژواك لاله ها

در گردش سم اسبان بي سوار

سبز گلوي سرخ تو

در خامه رنگ باخت

آن لحظه را كه وجودت

در جوانه مرد

به رنگ عشق نتوان

قامتت ستود

آن عشق بي حصار

كه در جامه پاره كرد

گويي كه اين جهان

همه در وحشت و زوال

از اين سكوت غم زده

پايان گرفته است

باران عشق را تو ببين دركنار شط

سيراب شد به عشق

گلوي لاله هاي سرخ!


نوشته شده در پنجشنبه 19 دي 1387ساعت10:50 توسط رضا | لینک ثابت || - نظر(54) -

ادامه داستان

(ادامه ي داستان)         باوجوداينكه پدرومادر ماه بانوازترس تهديد هاي خان بهاين ازدواج تن داده بودند   اوباجسارت جواب دندان شكني به خان داده بودواوازاينكه غرور خودرابه زيرپاي دختررعيت لگدمال ميديدشديدا خشمگين بود.ومنتظر فرصت مناسبي بود  تاازاوانتقام بگيرد.ماه بانوميدانست كه راهي جز قبول كردن اين شكست ندارد.ازسوي ديگر نميتوانستقبول كندكه زندگي وجوانيش را به پاي مردهوس بازوظالم سپري كندكه ازنظر سني باپدرش هم سال بود.درحاليكه اوهمسران وفرزنداني نيز داشت.دنيا باتمام زيباييهاوزشتيهايش براي او تاريك شده بود   دلش مي خواست باتمام وجودفرياد بكشد .اما چه كسي صداي اورا ميشنيد؟     يادش امد كه يك زماني مادربزرگش به اوگفته بود: عزيزدلم هروقت دلت از اين دنياي  وانفسا گرفت به كناررودخانه برووبا اب حرف بزن به اب بگو:اي اب روان بديهاي زندگيموبشوي وخوبيهاشو بگذاردلت سبك ميشودوغصه هايت رااز ياد ميبري وبايكدل روشن به زندگيت برميگرديوخدا اميد ت رابه تو برميگردانداخر ميداني خدا براي اب حرمت قائل است زيرا مهريه ي بانوي دوعالم است.باخودش گفت:به انجا ميروم وبا اب دردودل مبكنم شايد فرجي بشودوخداقلبم را شاد كند.   دستهاي سفيد وزيبايش را درون اب فرو بردومقداري اب به صورت خود پاشيد.دران هواي زيباي بهاري قلب جوان وكوچكش را به خداسپردواز اعماق وجود دعاكرد.از ظلم خان وبخت كج رعيت گفت انقد رگفت كه متوجه ي غروب افتاب نشد..به اطراف خود نگاه كرد پاهايش سنگين شده بودندو ياراي كشيدن جسمش را نداشتندازدور صداهاي عجيبي به گوشش ميرسيدمردان وزنان درحال حركت وجنب وجوش به سمت چادرخان بودند.وحشتي سراپاي اورافراگرفت باخود گفت:باز چه شده؟خان چه خوابي براي مردم بيچاره ديده همانطور كه به سياه چادرها نزديك ميشدازيكزن ايلياتي پرسد چه شده؟ زن جواب داد:خان به هنگام اسب سواري به زير افتاده وكمر وپاهايش بي جان شده  پسران خان  به شهر رفته اند تا پزشك بياورند.بعيد ميدانندكه خان زنده بماند بااخلاقي كه خان دارد غرورش قبول نميكند كه عليل بماند ازغصه دق ميكند.ماه بانو نگاهش را به اسمان دوخت باخودگفت:خداياراضي به مرگش نبودموحتي راضي به عليل شدنش ولي حتما خودت صلاح بندگانت راميداني عاقبت ظلم وستم به ديگران چيزي جز اين نيستوخداوندانسان سركش را ازسرير قدرت به خاك ذلت مينشاند .خورشيداخرين اشعه ي لرزان خود را به قلب زمين مي تاباند.قلب كوچك او لبريزاز عشق به معبود  شده بودومي دانست كه كسي ان بالاها  نزديكتر ازهر نزديك صداي اورا شنيدهوياريش داده.    (پايان)


نوشته شده در دوشنبه 4 آذر 1387ساعت02:56 توسط رضا | لینک ثابت || - نظر(21) -

داستان

سبزترازسبزبود.ولي نه!  انگارچيزي فراترازيك رنگ بود.  با هرلباسي كه مي پوشيد رنگ ان  متغيرميشد چشمان زيباي اومانند يك چلچراغ درصورتش ميدرخشيد.ماه بانو زيباترين دختر ايل بود.خواستگارانش سايه همديگر را باتير مي زدند.هيچ كس جرات نداشت طبق هديه ي  خواستگاري را به سمت  سيا ه چادر اوببرد.زيرا چشمان طماع شاهرخ ميرزا خان ايل بدنبال اوبود.   (ادامه دارد...)


نوشته شده در يكشنبه 12 آبان 1387ساعت12:37 توسط رضا | لینک ثابت || - نظر(10) -

شعر

بازهم تورامي جويم تويي كه درهزارحصار شده اي پنهان. هزاربارتورا باتخيل واوهام ميسازم.ولي افسوس     كه كارگاه خيال نشان نقش تورابرده از يادم


توساكتي ومن ازاندوه تو درخيال مي پيچم.   مثل يك   كلاف   سردرگم   .بيا  بيا بگير رشته اي از افكارم.
درهواي دشت تو چنان اسير شدم كه هزار مرغ عشق نشدند   هرگز.


نوشته شده در سه شنبه 7 آبان 1387ساعت01:43 توسط رضا | لینک ثابت || - نظر(2) -

شعر
افتاب را بر شاخه ی گیلاس آویزان کن همچون شبنمی که بر گونه ی گل نشیند.
دلم را در تو تون عشقت می پیچانم و در هاله ی غمت می سوزانم
.
اه ای نمکدان بر زخم دلم چه پاشیده ای خرده ها ی غم  یا تکه ها ی خا شاک.

نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد 1387ساعت12:41 توسط رضا | لینک ثابت || - نظر(6) -

Wednesday، July 9

شعر

به سراغ من اگرمیایید.پشت هیچستانم.پشت هیچستان جایی است.پشت هیچستان رگهای هوا.پرقاصدهایی است که خبرمیارند.ازگل واشده ی دورترین بوته ی خاک.روی شنهاهم.نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سرتپه ی معراج شقایق رفتند.پشت هیچستان.چترخواهش بازاست:تانسیم عطشی دربن برگی بدود.زنگ باران به صدا میاید.ادم اینجا تنهاست ودراین تنهایی سایه ی نارونی تاابدیت جاری است.به سراغ من اگرمیایید.نرم اهسته بیایید.مباداترک برداردچینی نازک تنهایی من. دوستان:باشعرزیبایی ازسهراب به دیدارشمامیایم وارزومیکنم تعطیلات وتابستان خوبی رابگذرانید.بایک شعرقدیمی شروع میکنم امیدوارم بپسندید.لطفا نظرات وانتقادات خودرادرسایت دغدغه ارسال کنیدتاحقیرازنظرات سازنده ی شمااستفاده کند. اسمان فرداراافتابی هست؟من ازصدای تلخ زنجره هابیزارم.گفته بودی که دراین خلوت تنهایی.راهی نیست.من به گفتن صداقت قناعت کردم اخرای سبزقامت-جزسیاهی می شودپیداکردرنگی ناب؟فاتح قله ی قلبم!اندوه خیال.هرلحظه میکشدمرابرراهی-میشودایا دراین ابی ی سبز نگاه روشن فرداپیدا؟

Tuesday، July 8

Friday، May 2

شعر

طفلک من .بوسه ای برگوشه ی لبانت می نشانم.بالهای فرشته سایت رامی نوازم.دل غمگینم طاقت اشک های غلتانراندارد.کشتی شکسته ام درساحل اشک توغرق می شود.ان زمان که تومرامادرخطاب کنی.

Wednesday، April 30


پنجره ای رو به اسمان

ساحل خشکیده ی فردا در کنارسنگفرش پاییز حوصله ی سبزشکفتن نگاه منتظر خاموش در حصار زمان پیدا

معرفی

ماندانا امرونی هستم.عضوانجمن شاعران قلمستان.افتخاردارم که شاگردجناب استاد راهی میباشم.من سرودن شعررا دردوران دبیرستان اغازکردم وبیشتردرزمینه شعر کلاسیک فعالیت نمودم . تا اینکه بعد از چند سال با انجمن شاعران قلمستان اشنا شدم وبا راهنمایی وتشخیص استادم تصمیم گرفتم در زمینه سرودن شعر سپیدفعالیت کنم.و واقعا پنجره ذهنم به روی دنیای شعر سپید گشوده شد.این موضوع را مدیون استاد بزرگوارم می باشم.

شعر


با آرزوی موفقیت

Wednesday، April 16

آغاز بكار وبلاگ سفيد برفي

سلام خدمت دوستان
وبلاگ سفيد برفي با هدف نوشتن ياد دادن و ياد گرفتن راه اندازي شد.
سالروز ارتش گرامي و بر ارتشيان غيور مبارك.

( ادامه مطلب )



نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد 1387ساعت12:07 توسط رضا | لینک ثابت || - نظر(0) -

خوش آمد گويي

سلام

به وبلاگ شعر ادب خوش آمديد.


نوشته شده در چهارشنبه 23 مرداد 1387ساعت07:17 توسط رضا | لینک ثابت || - نظر(2) -

193